هر چی به اصفهان نزدیکتر می شدیم ازدحام هم بیشتر میشد.بطوری که وقتی در اتوبان حرکت میکردیم به نظر میومد درحال عبور از یک بلوار داخل شهری هستی مثل بلوار چمران خودمون.
نزدیکای اصفهان همه هوش و حواسمو جمع کردم که داخل شهر نشم . میدونستم اگه راهو اشتباه برم و سر از خیابونهای مرکز شهر دربیارم بیرون اومدنش به این سادگیها نبود .
مسیر بعدیمون نجف آباد بود. خوشبختانه تابلوهای کنار جاده کمک زیادی به پیدا کردن مسیر میکرد .یک جا هم که چیزی از تابلوها دستگیرمون نشد پشت چراغ قرمز از یکی از راننده ها مسیرو پرسیدیم و ادامه دادیم. البته زحمت خوندن تابلوهای کنار خیابون و مشخص کردن مسیر به عهده همسفر کنار دستیم بود که انصافاخوب از عهده اون بر اومد.
انتظار داشتم مسیر بین اصفهان و نجف آباد اتوبانی یا جاده ای یا چیزی تو این مایه هاباشه ولی در این مدت فقط یک بلولوار شلوغو دیدیم که هیچ شباهتی به مسیر بین شهری نداشت.دو طرف بولوار مغازه بود و انگاری که اصفهان و نجف اباد چسبیده به هم بودند.
بعد از مدتی طی طریق سر یک فلکه از عابری پرسیدیم نجف آباد از کدوم طرفه واون هم با خنده جواب داد که همین جا که ایستادین خود نجف آباده شما بگید کجای شهر میخواهید برید.برنامه ریزی قبلیمون این بود که شب را در مهمانسرای شرکت مخابرات سر کنیم رو همین حساب گفتیم که آدرس اداره مخابرات را میخوایم.
ادرسو گرفتیم راه افتادیم از بخت بدمون متوجه شدیم مخابرات اینجا مهمانسرا نداره اینو نگهبان اونجا بهمون گفت.
پشت ماشینهامون چادر مسافرتی داشتیم فضای سبز خوبی هم کنار دستمون چشمک میزد به نظر میومد باید شب را بیرون سپری کنیم. ولی خانه معلم را فراموش کرده بودیم.
یکی از همراهانمون فرهنگی بود با اون راه افتادیم اداره آموزش و پرورش و بدون دردسر دو تا کلاس گرفتیم.
کروکی مدرسه مورد نظر که از اداره بهمون داده بودند باعث شد مدرسه را به راحتی پیدا کنیم
اونجا که رسیدیم چهار پنج تایی ماشین دیگه هم بودن
داخل سالن مدرسه تلویزیون نسبتا بزرگی گذاشته بودن و جمعی از خانومها سریال کانال سه میدیدند.
کلاسها یا همون اتاقهای محل استراحت ما خوب و تمیز بودند. علاوه بر موکت کف هر اتاق یک فرش هم پهن شده بود. خلاصه برای ما نعمتی بود.
برای من شهر خاطره انگیزی بود.حتی برای من که یکبار هم اینجا نیامده بودم.
این شهر تداعی کننده آیت ا... منتظری بود . همون مرجعی که زمان بچگیمون کلی اونو مسخره میکردیم ولی این اواخر نماد سرو قامتی برای سبز باوران.
صبح آن شب هنگام خروج از مدرسه جوی آب بزرگ و با صفایی را دیدیم که دیشب به خاطر تاریکی و خستگی بی از توجه از کنار آن گذشته بودیم.
چند دقیقه ای دلو به صفای آب روان سپردم . در دل زمزمه کردم:
بر لب جوی نشین و گذر عمر بــبین
کاین اشارت زجهان گـذرا ما را بس
مقصد بعدی ما شهر داران بود مرز استان اصفهان و لرستان. شهری ییلاقی و سردسیر ودر دامنه های زاگرس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر