۶/۱۷/۱۳۸۹

سفرنامه همدان (4)

مقصد بعدی ما داران بود.مسیر پیش رو هم اتوبان بود که رانندگی را خیلی راحت میکرد .بعد از مدتی کوتاه طی طریق، شهر تیران را دیدیم. قبلا اسم اونو نشنیده بودم. شهری بود طولی در امتداد جاده با باغات فراوان.البته  داخل شهر نشدیم و از کمر بندی عبور نمودیم.
جاده چادگان هم در ادامه مسیر بود. هنوز اونجا را ندیدم . میگن جای با صفایی هست و محل تفریح مردم اصفهان و علاوه بر آن دریاچه سد زاینده رود.
نزدیکیهای داران کنار شهری بنام کوهپایه جاده ای از اتوبان جدا میشد که تابلوی اون نشون میداد به خوانسار و گلپایگان ختم میشه
اگه بخوام راستشو بگم بدم نمی اومد که از اون مسیر برم چون اسم این دو شهر برام خاطره انگیز بود ولی مسیر از قبل تعیین شده بود و نمیشد دفعتا اونو عوض کرد.
فکر میکردم داران باید شهر بزرگی باشه حد اقل به اندازه داراب ما.اما به نظرم خیلی کوچکتر اومد.ام بهر حال مرکز شهرستان اون نواحی بود.
داران آخر استان اصفهان است.پس طبیعی بود که با تموم شدن استان اصفهان منتظر تموم شدن اتوبان و جاده خوب هم باشیم.تا شهر بعدی یعنی الیگودرز حدود یک و نیم ساعتی فاصله بود . در میدان ورودی شهر توقف کوتاهی داشتیم جای مصفایی بودچای و استراحتی مختصر جانی تازه بت تنهای خسته مان بخشید.
وقت ناهار بود از رهگذری آدرس رستوران پرسیدیم و در پی آدرس به راه افتادیم.
رستوران سنتی .... هر چی فکر کردم اسمشو نتونستم به خاطر بیارم ولی چیزی شبیه سفره خانه های سنتی بود . با دیوارهای تزیین شده از گلیم و گبه و خدمه ای خوش برخورد.
دوستی داشتم از دوران دانشجویی که اهل همین شهر بود(الیگودرز)
از صاحب رستوران پرسیدم اینجا فامیل ...(فامیل همون دوستم) دارید؟وایشون جواب دادند داریم و خیلی هم داریم و بعد آدرس مغازه ای ذر همون نردیکی را داد که صاحبش  هم فامیل دوست من بود.تنها چبزی که باعث شد موضوع را دنبال نکنم و خواب الودگی بعد از ناهار بود اونهم با دوغ محلی خوش طعم بعد از غذا.
یادم میاد دوستم میگفت در زبان محلی لری به الیگودرز میگن 
"آلی ورز" وبروجرد هم در گویش محلی میشه " وروگرد" 
وروگرد یا همون بروجرد شهر بعدی در نقشه بود ولی شهرهای کوچکتری هم در مسیر بودند مانند ازنا که حدس میزدم بزرگتر باشد ولی چیزی مانند یک ده بزرگ بود ولی دورود بزرگتر از آن چیزی بود که فکر میکردم . شهر دورود منو به یاد سیمان میندازه . قدیما یادم میاد بیشتر سیمانها از دورود بودن وروی پاکتهای کاغذی سیمانها اکثرا عبارت "سیمان دورود" نقش بسته بود.کمی بعد از دورود جاده خرم آباد یا به گویش لری "خور مووه" ازجاده بروجرد جدا میشد .
بروجرد خیلی بزرگ بود انتظار اونو داشتم ولی نه به این اندازه.
بروجرد شناسنامه لرستان است و هر جوری که حساب کنی از خرم آباد بر تره. دلیل اینکه چرا بروجرد نباید مرکز استان باشه حداقل برای من روشن نبود همان طور که برای بروجردیها .
بروجرد قبل از هر چیزی منو به یاد زن دایی میندازه که اهل بروجرد بودو ساکن تهران وهمون تهران بواسطه برادرشون که همکار دایی من بودن باهمدیگه آشنا شده بودنو کار به ازدواج کشیده شده بود 
نوستالژی بعدی من از بروجرد نام مرجع بزرگ تشیع ، ایت الله بروجردی است. مرجعی که در زمان خودش بی همتا بود  واحاطه و تسلط علمی او به حدی بود که در زمان خودش مراحع دیگر کاملا در حاشیه بودند.
از بروجرد که گذشتیم مقصد بعدی ملایر بود واین یعنیخداحافظ استان لرستان !
ملایر از نظر تقسیمات کشوری زیر نظر استان همدان است ولی مردمانش لر هستند واز نظر فرهنگی کاملا از جنس لرستانند تا همدان.
کنار جاده انگور می فروختند. قبلا آوازه خوبی انگور این نواحی را شنیده بودم پیاده شدیم و مقداری انگور تهیه کردیم . انگور خوبی بود حداقل از انگورهایی که درشیراز عرضه میشه بهتر بود . البته بهتر از اونهم در شهر ملایر دیدیم و خریدیم با قیمت به مراتب ارزان تر.
ملایر بزرگ بود شهری با پتانسیل حتی مرکز استان شدن.
راه همدان را از داخل شهر ملایر پیدا کردیم و به سمت خروجی شهر روانه شدیم.
اول جاده همدان ودر خروجی ملایر پارک بزرگ و مصفایی خود نمایی میکرد.تصمصیم بر این شد استراحتی هر چند کوتاه داشته باشیم.
داخل پارک دریاچه مصنوعی بزرگی بود که در وسط ان رستوران شیک و مدرنی ساخته شده بود. کنار دریاچه بساط چای را علم کردیم و از انگور ملایر که تاکنون به خوبی ان ندیده بودم استفاده کردیم.
با شنیدن نام ملایر  فرمانده دوران سربازیم در ذهنم تداعی میشه: سرگرد پاسدار رسول نقدی پری
پاسدار بود ولی بی نهایت با صفا و با مرام.البته ایشون اهل روستای "پری" ملایر بود که این روستا زادگاه کریم خان زند است و روی همین حساب همیشه میگفت ما بافلانی یعنی من قوم وخویشیم.
یادم میاد به زور منو مرخصی میفرستاد و خیلی وقتها تا ترمینال جنوب منو همراهی میکرد.
هر وقت در کارم (کار من در دوران سربازی نصب مراکز تلفن و متعلقات بود)اشتباهی میکردم فورا میگفت: کار تعطیل !الان وقت سیگاره و دونفری سیگاری وشن میکردیم گرم گفتگو میشدیم.یادش به خیر.

وقت خارج شدن از پارک اتومبیلی با شماره پلاک 73 دیدم که بعد از پرس و جو مشخص شد از همشهریانند و اهل داراب . جالب بود
مقصد بعدی شهر همدان بود و این یعنی پایان مرحل اول سفر.
تا همدان اتوبان بود و اتفاق قابل ذکری رخ نداد.

۶/۱۴/۱۳۸۹

سفرنامه همدان(3)

هر چی به اصفهان نزدیکتر می شدیم ازدحام هم بیشتر میشد.بطوری که وقتی در اتوبان حرکت میکردیم به نظر میومد درحال عبور از یک بلوار داخل شهری هستی مثل بلوار چمران خودمون.
نزدیکای اصفهان همه هوش و حواسمو جمع کردم که داخل شهر نشم . میدونستم اگه راهو اشتباه برم و سر از خیابونهای مرکز شهر دربیارم بیرون اومدنش به این سادگیها نبود .
مسیر بعدیمون نجف آباد بود. خوشبختانه تابلوهای کنار جاده کمک زیادی به پیدا کردن مسیر میکرد .یک جا هم که چیزی از تابلوها دستگیرمون نشد پشت چراغ قرمز از یکی از راننده ها مسیرو پرسیدیم و ادامه دادیم. البته زحمت خوندن تابلوهای کنار خیابون و مشخص کردن مسیر به عهده همسفر کنار دستیم بود که انصافاخوب از عهده اون بر اومد.
انتظار داشتم مسیر بین اصفهان و نجف آباد اتوبانی یا جاده ای یا چیزی تو این مایه هاباشه ولی در این مدت فقط یک بلولوار شلوغو دیدیم که هیچ شباهتی به مسیر بین شهری نداشت.دو طرف بولوار مغازه بود و انگاری که اصفهان و نجف اباد چسبیده به هم بودند.
بعد از مدتی طی طریق سر یک فلکه از عابری پرسیدیم نجف آباد از کدوم طرفه واون هم با خنده جواب داد که همین جا که ایستادین خود نجف آباده شما بگید کجای شهر میخواهید برید.برنامه ریزی قبلیمون این بود که شب را در مهمانسرای شرکت مخابرات سر کنیم رو همین حساب گفتیم که آدرس اداره مخابرات را میخوایم.
ادرسو گرفتیم راه افتادیم از بخت بدمون متوجه شدیم مخابرات اینجا مهمانسرا نداره اینو نگهبان اونجا بهمون گفت.
پشت ماشینهامون چادر مسافرتی داشتیم فضای سبز خوبی هم کنار دستمون چشمک میزد به نظر میومد باید شب را بیرون سپری کنیم. ولی خانه معلم را فراموش کرده بودیم.
یکی از همراهانمون فرهنگی بود با اون راه افتادیم اداره آموزش و پرورش  و بدون دردسر دو تا کلاس گرفتیم.
کروکی مدرسه مورد نظر که از اداره بهمون داده بودند باعث شد مدرسه را به راحتی پیدا کنیم
اونجا که رسیدیم چهار پنج تایی ماشین دیگه هم بودن 
داخل سالن مدرسه تلویزیون نسبتا بزرگی گذاشته بودن و جمعی از خانومها سریال کانال سه میدیدند.
کلاسها یا همون اتاقهای محل استراحت ما خوب و تمیز بودند. علاوه بر موکت کف هر اتاق یک فرش هم پهن شده بود. خلاصه برای ما نعمتی بود.
برای من شهر خاطره انگیزی بود.حتی برای من که یکبار هم اینجا نیامده بودم.
این شهر تداعی کننده آیت ا... منتظری بود . همون مرجعی که زمان بچگیمون کلی اونو مسخره میکردیم ولی این اواخر نماد سرو قامتی برای سبز باوران.
صبح آن شب هنگام خروج از مدرسه جوی آب بزرگ و با صفایی را دیدیم که دیشب به خاطر تاریکی و خستگی بی از توجه از کنار آن گذشته بودیم.
چند دقیقه ای دلو به صفای آب روان سپردم . در دل زمزمه کردم:

بر لب جوی نشین و گذر عمر بــبین
کاین اشارت زجهان گـذرا ما را بس

مقصد بعدی ما شهر داران بود مرز استان اصفهان و لرستان. شهری ییلاقی و سردسیر ودر دامنه های زاگرس 


۶/۱۱/۱۳۸۹

سفرنامه همدان(2)



من ماشین جلویی بودم. نزدیکای شهرضا سر جاده کمر بندی ایستادم تا ماشین بعدی هم برسد .انتظار به درازا کشید و خبری ازشون نشد. تماس گرفتم گفتند لاستیک ماشینشون ترکیده و مشغول انداختن زاپاس هستن.خوبیش به این بود که مسافرای اون یکی ماشین همه شون مرد بودن سریع کارها را راست وریس کرده بودن. قرار شد من به راهم ادامه بدم جایی را پیدا کنم تا اونا برسن.
وارد شهرضا که شدم تو همون فلکه اول توقف کردم و منتظر بقیه موندم مدت زیادی نگذشت که سرو کله اونها هم پیدا شد.همونجا چند تا رستوران بود که بوی خورشت سبزی یکی از اونها بد جوری به مذاق یکی از همسفرامون خوش آمده بود.

ناهارو که خوردیم به فکر تهیه لاستیک افتادیم . ظهر جمعه بود و مغازه ها تعطیل ولی به هر طریقی که بود باید لاستیک تهیه میکردیم.اتفاقا همون جایی که اتراق کرده بودیم دو تا مغازه لاستیک فروشی بود که جفتشون تعطیل بود وهر چه هم صبر کردیم صاحبان مغازه نیومدن.به ناچار راه افتادیم به سمت مرکزشهر . جلوی یک آپاراتی تعطیل چند نفر ایستاده بودن و صحبت میکردن . از ماشین پیاده شدیم و سراغ مغازه لاستیک فروشی گرفتیم اول گفتن جایی را سراغ ندارن که روز جمعه باز باشه ولی زمانی که قصد برگشتن داشتیم یکی از اونها منو صدا زد و گفت یک نفرو میشناسم اگه بهش زنگ بزنین شاید کارتونو راه بندازه. گفت بهش زنگ بزنید و بگید ما از دوستان اکبرآقا هستیم همون مشتریت که تریلی ماک زرد داره. تودلم به لوطی گری اون احسن گفتم و تشکر کردم.

خوشحال بودیم بالاخره کارمون راه میوفته ولی وقتی تماس گرفتیم بنده خدا کلی تحویل گرفت و عذر خواهی کرد که الان تهرانه و شهرضا نیست. راست و دروغش گردن خودش ولی حتی اگه دروغ هم گفته باشه شاید حق داشته. آخه ساعت 3 بعد از ظهر اونم عصر جمعه سخته از استراحتت بزنی وبیای امور خلق الله راه بندازی.
خلاصه دست از پا دراز تر برگشتیم پیش بقیه.
نیم ساعتی را همون جا زیر سایه سنگین درخت استراحت کردیم خواب نیمروزی خوبی بود حسابی حالمو جا آورد.
اون دوتا مغازه لاستیک فروشی هنوز تعطیل بودن ولی بالاتر مغازه لوازم یدکی باز کرده بود . سراغ اون رفتیم و آدرس آپاراتی ،لاستیک فروشی خلاصه جایی که مشکل ما را حل کنه پرسیدیم. آدرس یکی از دوستاشو بهمون داد و گفت احتمال زیاد الان تعطیل نیست مغازه اش بازه.
آدرسو گرفتیم بقیه را هم سوار کردیم و راه افتادیم خوشبختانه باز بود. لاستیکهای بدی نداشت یکیش که خیلی خوب بود در حد نو تقریبا ولی مشکل این بود که آقای مغازه دار تکی نمیفروخت باید جفتی میخریدیم.از ما انکار و از اون اصرار. آخرش هم زور اون چربید و هر دو لاستیک را خریدیم.
اتفاق خنده داری که اونجا افتاد این بود که من میخواستم یه جوری خرید یه جفت لاستیک را توجیه کنم رو همین حساب رفتم سراغ لاستیک ماشین و مثل حرفه ایها نگاهی به اون یکی لاستیک ماشین انداختم و با قیافه حق به جانب گفتم:
علی آقا این یکی لاستیکت هم که صاف صافهدیدم همه زدند زیر خنده . نگو من رفته بودم سراغ ماشین خودم و اونو با ماشین علی آقا عوضی گرفته بودم.
تو شهرضا چیزی که نظرمو جلب کرد یکی شلوغی اون بود و دیگری روابط نه چندان خوب اونها با اصفهانیها. مغازه لاستیک فروشی هم که بودیم صاحب مغازه از اینکه بهش گفتیم اصفهانی ناراحت شدو گفت ما را استان فارسی حساب کنید خوشحال تریم.
وقتی فکر کردم دیدم شاید تا حدودی راست میگفت اونها از نظر فرهنگی بی شباهت به مردم آباده فارس نبودن هنوز میشد حال و هوای مردمان فارس را اونجا حس کرد.
از شهرضا تا اصفهان راه زیادی نیست چیزی حدود سه ربع ساعت.
کمربندها رابستیم و یا علی گفتیم زدیم به جاده شهرضا اصفهان