۳/۰۱/۱۳۹۰

(3)

اون آخونده  رئیس  منشوراخلاقی فدراسیون فوتبال که یادتون هست ؟همونی که به قول خودش مسئول مبارزه با ناپاکی و دلالی اهالی فوتبال بود و خیلیها مثل فیروز کریمی ،اکبر میثاقیان و... را به دلایل واهی محروم کرد.
حالا خود این یارو به جرم اختلاس و هاپولی کردن پول فدراسیون فوتبال در جام جهانی آلمان دستگیر شده.
آخه این چه وضعیه داریم؟

۲/۳۰/۱۳۹۰

(2)

رییس جمهور فعلیمون داره با اونی که اسباب رییس جمهور شدنش را فراهم کرده به هم میزنه
اونوقت:
رییس جمهور قبلیمون داره با کسی که که باعث شده فرد مورد نظرش ،رییس جمهور نشه،با عجزو لابه تقاضای آشتی می کنه
آخه این چه وضعیه داریم؟
چـــــــی شد؟!؟!

(1)

اخیرا توی پارکها وسایل بدن سازی گذاشتن برای ورزش کردن.اونوقت وقتی میخوای از اونها استفاده کنی می بینی طرف صندلی وزنه را با نیمکت پارک اشتباه گرفته.راحت نشسته اونجا و داره با موبایلش بازی میکنه .گهگاه پکی هم به سیگارش می زنه
انگار نه انگار که اینو گذاشتن واسه ورزش کردن
آخه این چه وضعیه؟

۱۰/۱۴/۱۳۸۹

در عاشورای 88 چه گذشت؟

تبلیغات وسیع صداو سیما علیه نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس نماینده ۳ دوره مجلس و رییس جمهور دو دوره کشور و همجنین هواداران آنها در چند روزی که گذشت به مناسبت سالگرد عاشورای خونین تهران و همچنین برگزاری راه پیمایی دولتی نهم دی ماه به اوج خود رسیده بود و متولیان فتنه گر امور روزها با بسیج کردن همه نیرو و توان خود و استفاده از بیت المال درشبکه های مختلف صدا و سیما علیه رهبران جنبش سبز و طرفداران آنها هجمه پراکنی کردند بی آنکه مجرایی برای دفاع و بیان حقایق به مردم وجود داشته باشد.
.حتی بارها مردمی را که در تظاهرات های خود جوش پس از انتخابات و در اعتراض به تقلب در انتخابات شرکت کرده بودند فریب خورده و بازی خورده نامیدند و در مقابل از مردمی که در تظاهرات ۹ دی ماه شرکت کرده بودند به عنوان ملت واقعی ایران نام بردند .آنها در این چند روز بارها و بارها با انتخاب تصاویری گزینشی از عاشورای سال گذشته مردم معترض را به حرمت شکنی متهم کردند و در مقابل از پخش صحنه های خشونت بار پلیس علیه مردم در روزی این چنین عزیز گریختند. اما این تبلیغات وسیع چرا انجام می شود ؟ و در پس آن چه هدفی دنبال می شود ؟ .
در روز عاشورا چه گذشت ؟
در گزارشهایی که از صدا و سیما پخش شد بارها مردم معترض به نتایج انتخابات منافق ، مزدور و بازی خورده معرفی شدند،آنها را مردمی می خوانند که به تحریک دیگران به خیابانها آمده و هیچ ایده و تفکری از خود نداشته اند . در این گزارش ها تصاویری مغشوش و مبهم از به اصطلاح کف و سوت در روز عاشورای حسینی بارها و بارها به نمایش در آمد اما هرگز صحنه های باتوم خوردن مردم توسط پلیس، کشته شدن شان در خیابانهای شهر ، رد شدن خودروی نیروی انتظامی از روی مردم به نمایش در نیامد. اما صدا و سیما هرگز نمی گوید که پس از بارها حمله وحشیانه نیروهای لباس شخصی به مردم و ضرب و شتم شدید مردم فحشهای ناموسی آنها به زن و مرد و به اسارت گرفتن تعدادی از تظاهرات کنندگان،مردم با همبستگی خود موفق شدند که بازداشت شدگان را که جوانانی بی دفاع بودند پس بگیرند و پس از این موفقیت،تعدادی از جوانان در تشویق همبستگی مردم برای عقب راندن نیروهای پلیس و لباس شخصی ها فقط برای چند ثانیه ای و آن هم به عنوان یک واکنش طبیعی کف زدند این بهانه جویان نگفتند که اگر معترضان برای هتک حرمت امده بودند چرا لباس های سیاه در عزای سالار شهیدان پوشیده بودند و قبل از هجوم لباس شخصی ها در وسط خیابان به سینه زنی مشغول بودند.
ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم
راستی چرا صدا و سیما تصاویر دقایق طولانی شعارهای مردم خداجو را در روزعاشورا نشان نمی دهد که فریاد می زدند: «ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم – همه با میر حسینیم .»
البته مسوولان صدا و سیما می توانند این صدا ها و تصاویر را نشان ندهد اما با صدها سایت اینترنتی و شبکه های ماهواره ای چه می کند که تصاویر تظاهرات مردم معترض را نشان می دهد که فریاد می زدند :«ما لشگر حسینیم،حامی میرحسینیم .»اصلا سایت های اینترنتی و شبکه های ماهواره ای به کنار! با جمعیت میلیونی مردمی که خود در عاشورای تهران حاضر بودند چه می کند. مردمی که سینه به سینه وقایع عاشورای تهران را انتقال می دهند و در تاریخ ثبت می کنند.با دختر خردسال شبنم سهرابی شهید عاشورای تهران چه می کنند که فریاد مظلومیت مادرش را با واژه های کودکانه اش در یوتیوپ فریاد می زند؟با مادران دردمند شهید کریم بیگی و شهرام فرج زاده چه می کنند؟با لیلا توسلی شاهد به زیرگرفته شدن یکی از شهدای عاشورا با اتومبیل نیروی انتظامی چه می کنند؟به زندان می فرستندش تا صدای این شاهد عاشورا را خاموش کنند؟
به قول فرزند ارشد سردار شهید نظری معلوم نیست کسانی که تحمل چند ثانیه کف و سوت مردم را ندارند،چگونه تحمل ریخته شدن خون مردم بیگناه را در روز عاشورای تهران دارند؟
اما این فقط صدا و سیما نبود که برای سالروز وقایع عاشورای تهران تمام قوایش را بسیج کرد. سایر رسانه های دولتی هم بسیج شدند تا به مردم ثابت کنند که فریب خورده اند و رهبران جنبش سبز نیز به بیگانگان وابسته اند! جالب آنکه روزنامه ایران برای ثابت کردن این موضوع برای گفتگو به سراغ کسی رفت که خود قتل عمد انجام داده است . روزنامه دولت در ویژه نامه موسوم به “نهم دی ماه”، در گفتگویی با جلال الدین فارسی، قاتل نگهبان محیط زیست که چندین سال به خاطرآن تحت تعقیب بود و سرانجام به دلیل نفوذش پرونده اش را مختومه اعلام کردند مدعی شد که اگر رهبر فقید انقلاب زنده می‌ماند حیات سیاسی میر حسین به خطر می افتاد و امام دیگر به او مسئولیت نمی‌داد وی حتی به راحتی و در کمال خونسردی اعلام کرد میرحسین موسوی به روز قیامت اعتقاد ندارد.!
اتفاقاتی که در روز تشییع جنازه آیت الله منتظری رخ داد و همچنین حوادث عاشورای سال گذشته اساس برنامه ها ی صدا و سیما را طی روزهای اخیر تشکیل داده است . آنها بارها ازشعارهای ساختار شکنانه در این دو روز و بی حرمتی به امام حسین ( ع ) در روز عاشورا سخن گفتند و رهبران جنبش سبز را به تحریک مردم و همچنین سکوت در برابر این حوادث متهم کردند. اما در عاشورای سال گذشته واقعا چه اتفاقاتی رخ داد و در واقع چه کسانی حرمت شکنی کردند ؟
صدا و سیما بارها با پخش تصاویر مبهم و مغشوش به اصطلاح کف زدن تعداد اندکی از مردم در این روز مردم را به حرمت شکنی متهم می کند. اما هیچ وقت پاسخ نمی هد که چرا در این روز شبنم سهرابی مادر یک کودک شش ساله و امیر تاجمیر توسط خودروی نیروی انتظامی زیر گرفته شدند؟ آیا زیر گرفته شدن این افراد با خودروی نیروی انتظامی حرمت شکنی نیست ؟ چرا این فیلم و حوادث مشابه هر گز توسط صدا و سیما پخش نشده است ؟و چرا صدا و سیمای دولتی هرگز ترور علی موسوی حبیبی در روز عاشورا را توسط چند نفر که سوار بر پاترول اند حرمت شکنی نمی داند ؟ راستی چه کسی مصطفی کریم بیگی ،شهرام فرج زاده ،مهدی فرهادی راد ،شاهرخ رحمانی ،علی راسخی نیا و …را در روز عاشورا به شهادت رساند ؟ چه کسانی در این روز مردم بی گناه را از روی پلها به زیر انداختند و به شدید ترین شکل ممکن کتک زدند و خونین و مالین بر جای گذاشتند ؟آیا در روز عاشورای حسینی این حرکات حرمت شکنی محسوب نمی شود ؟
میر حسین موسوی در بیانیه شماره ۱۷ خود که پس از عاشورای سال گذشته صادر شد به همین موارد اشاره می کند . او می نویسد :« مشاهده فیلم های تکان دهنده عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست . جالب آنکه در بعضی از این فیلم ها دیده شده است که مردم در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم برادران خود را می بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آنروز سعی می کنند بدانها آسیبی نرسد. اگر صدا و سیما یک جو انصاف و عقل داشت می توانست برای تلطیف فضا و نزدیک کردن مردم به همدیگر گوشه ای از این صحنه ها را نشان دهد. ولی هیهات! جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیریها و دیگر تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است.»
موسوی همچنین در این بیانیه که یک سال پیش صادر شده است جواب تهدیدهای مسوولان را درباره بازداشت خود و آقای کروبی داده است : «فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد و نتایج هر نوع اقدام تروریستی را مستقیما به سمت کانون نشانه خواهد رفت و گره مشکل بحران کنونی را نا گشودنی خواهد ساخت.»
واکنش شبکه های اجتماعی به هجمه صدا و سیما
مخالفان و منتقدان به دولت که این روز ها به هیچیک از رسانه های جمعی دسترسی ندارند وصدا و سیما به طوری انحصاری در اختیار گروهی اندک قرار گرفته اما در فضای مجازی عکس العمل های متفاوتی را نسبت به این برنامه ها نشان داده و ابعاد آن را مورد بررسی قرار دادند .
آنها در این روزها بیش از هر وقت دیگری بر دولتی بودن و غیر خود جوش بودن مراسم ۹ دی ماه تاکید کردند .و به دولتمردان یادآوری کردند که فراموش نمی کنند دولت در این روز همه امکانات خود را برای شرکت مردم در یک راه پیمایی بسیج کرد . آنها در سایت هایشان نوشتند که به هیچ وجه روز نهم دی ماه را قابل مقایسه با تجمع های اعتراضی مردم پس از انتخابات نمی دانند انتشار تصاویر بخشنامه هایی که به وزارتخانه های دولتی ارسال شده بود تا کارمندان و کارگران را مجبور به شرکت در این راهپیمایی کند این روزها در سایتهای مختلف به فور یافت می شود .
بسیاری از سایتهای طرفدار جنبش سبز ، وبلاگ ها و یادداشتهای کوتاه عقیده مشترک مردم را درباره این برنامه ها و آزمون افکار عمومی برای محدودیت های بسیار بیشتر همراهان جنبش سبز تاکید می کنند.

۸/۲۵/۱۳۸۹

عیـــــــد قـــربان!!!!!

امروز عید قربان مسلمانان است هر چه قدر فکر کردم فلسفه اش را درک نکردم
چرا آدمیان به بهانه جشن و سرور خودشان جان از جاندار دیگری می ستانند؟
مگر خدا نیازی به قربانی کردن دارد؟ آیا راههای دیگری برای ابراز بندگی در پیشگاه خداوند وجود ندارد ؟
امروز در سراسر بلاد مسلمین از کوی و برزن خون جاریست  و  چشمان هزاران کودک   شاهد سلاخی شدن موجودی است که چند روزی  به او آب و علف می داده اند. شاید برای بزرگترها این موضوع خنده دار باشد ولی برای کودکان غم انگیز است اما تکرار هر ساله این کشتار وسیع قلب مهربان و بی آلایش کودک را به تدریج خالی از عاطفه انسانی میکند ونتیجه آن مبشود که در پیش چشمانش انسانی هم سلاخی شود و اومی ایستد و نگاه میکند(میدان کاج -سعادت آباد )



۸/۲۰/۱۳۸۹

تصادف دوباره

از تصادف قبلی ام هنوز یک هفته نگذشته بود که دیروز عصر دوباره تصادف کردم .درحال عبور از کوچه کنار منزل  به پیکانی که  پارک شده بود برخورد کردم. جای شکرش باقی بود که پیکان بود اگر کمری،سانتافه ای یا چیزی توی این مایه ها بود که باید پراید قراضه ام را می فروختم و خسارت آنها را میدادم.
از شانس خوبم خسارتی به پیکان وارد نشد چون با سپرش برخورد کردم ولی سپر فلزی اش خراش بزرگ و نسبتا عمیقی در ماشین خودم ایجاد کرد.
وقتی داشتم به تصادفات مکرر خودم فکر میکردم متوجه نکته ای شدم:
در هر دو مورد کمی عجله داشتم اما خیلی تند رانندگی نمیکردم ضمن اینکه خیلی سعی میکردم با احتیاط رانندگی کنم در حالیکه خیلی از موارد خیلی عجله داشته ام و با سرعت هم رانندگی کرده ام ولی تصادف نکرده ام پس دلیل اصلی این نمیتواند باشد.
دلیل اصلی بروز این دو سانحه خواب آلودگی و کم بودن سطح هوشیاری ام بود .
  • در هر دو مورد باید کار مهمی را در ساعت مشخص و از پیش تعیین شده ای انجام میدادم 
  • در هر دو مورد خیلی خسته بودم و طبیعی بود که از فرصت کوتاه موجود استفاده کنم و بخوابم
  • در هر دو مورد به خواب سنگینی فرو رفته بودم و چند دقیقه مانده به آن ساعت مشخص بطور ناگهانی از خواب پریده بودم وچون دیرم شده بود فرصت نداشتم که زمانی را صرف بیرون آمدن از حالت خواب کنم و بلافاصله با همون  حالت شروع به رانندگی کرده بودم.
بدن انسان پس از بیدار شدن به مدتی زمان نیاز دارد تا هوشیاری کامل خود را به دست آورد خون انسان بعد از بیدار شدنهای ناگهانی مملو از عوامل تولید خواب است در این حالت سطح هوشیاری خیلی پایین بوده و لازم است از کارهایی که باید دران دقت نمود (مثل رانندگی) پرهیز شود
جای شکرش باقی بود که هزینه رانندگی ام در این وضعیت فقط خسارت مالی بود و آسیب و صدمه ای جانی به کسی نرسید ولی خسارتی  که در تصادف اولی مجبور به پرداخت شدم و همین طور هزینه صافکاری مجدد خودم کافیست که این تجربه را آویزه گوشم کنم . 





۷/۱۷/۱۳۸۹

بی حوصلگی

هنوز کلی ناگفته از سفر مونده ولی حس میکنم حوصله بازگو کردنش نیست خلاصه اش اینه که:
همدان شهر قشنگی بود هم جاذبه های طبیعی داشت هم باستانی ، مدت اقامت ما در اونجا دو روز بود و در این مدت از آبشار و تله کابین گنجنامه ،مجتمع تفریحی عباس آباد بازدید کردیم یک روز را هم به لاله جین ، پایتخت سفال ایران اختصاص داده شد، برای من جذابیتی نداشت چون من فقط از طبیعت لذت میبرم ولی برای همراهان خوب بود اینو از تعداد گلدونها و دگر چیزای سفالی که خریده بودند متوجه شدم .
با تله کابین گنجنامه که از کوه بالا رفتیم به محلی رسیدیم بنام گوسفند سرا.محلی خلوت و دنج با چشم اندازی سبز و زیبا که چند خانواده عشایری چادرهایشان را در انجا بر پا کرده بودند. به هر طرف که نگاه میکردی مخمل سبز چمن بود و چشمه سارهای زیبا که از همه طرف جاری بود. ساعتی را که در انجا بودیم از بهترین و خوشترین لحظات سفر بود . هم طبیعت بود هم سکوت و هم آرامش.

اما علی صدر چیز دیگری بود اعجاز طبیعت در دل کوه به تمام معنا. اینجا چیزی که آدمو اذیت میکند ازدحام بیش از حد است و این موضوع برای من که رابطه خوبی با شلوغی ندارم موجبات کج خلقی بود.
اسم این غار از روستای کناری آن گرفته شده است . البته از پاروزنان درون غار که همگی از اهالی همین روستا بودند شنیدم که به این روستا در قدیم علی سرد هم گفته میشده است.
بعد از ورود به غار لازم است قسمتی از راه را پیاده روی نمود تا به قسمت آبی غار رسید. در آنجا باید کمی منتظر ماند تا قایقهای خالی حاضر شوند. یک قایق با پاروهای پدالی که چندین قایق دیگر با طناب به ان بسته شده اند وسیله گشت و گذار بر روی دریاچه غار است.
جوانها و آنهایی که به نظر قویتر می امدند را در قایق جلویی سوار میکردند علت این کار بعد از مدتی روشن شد چون همین که قایقها از اسکله فاصله میگرفتند وظیفه پارو زدن به عهده مسافرین بود.کسی هم به این موضوع اعتراضی نداشت که استقبال هم میشد .
جوانان گروه ما(قاسم و رضا ) هم از این قاعده مستثنی نبودند و در حالی که به شدت عرق میریختند از پارو زدن لذت میبردند.تابلوهای کنار اب نشان میداد که عمق آب  خیلی زیاد است در در برخی نقاط حتی به 17 مترهم میرسید. نکته ای که به نظرم رسید این بود که اگر یکی از سرنشینان قایق به داخل آب پرتاب شود چگونه میشود نجاتش داد وقتی این موضوع را با متصدی قایق در میان گذاشتم به تیوب نصب شده در جلوی قایق اشاره کرد که به نظر ناکافی می آمد. البته جلیقه های نجات در ابتدا و انتهای غار به طور نامرتب روی هم تلنبار شده بود ولی هیچ برنامه ای برای استفاده از آن وجود نداشت. 
نکته قابل توجه در مورد شهر همدان نحوه رانندگی مردمانش بود. اینجا طوری بد  رانندگی میکنند که انسان حسرت رانندگی در شیراز را میخورد. به قول یکی از بچه ها، ماشینهای اینجا ترمز ندارد. هیچوقت نحوه رانندگی مردمان این شهر را فراموش نمی کنم. 
بعد از دو روز اقامت وقت برگشتن بود. 


بعد از ملایر کنار جاده تابلویی توجهم را جلب کرد:
"به روستای پری زادگاه کریم خان زند خوش آمدید"
از اینکه اینجا را حتی از راه دور میدیم خوشحال بودم در پستهای قبلی به این موضوع اشاره کرده بودم وکتابی هم در همین مورد خوانده بودم: 
"دلاوران قلعه پری"
اراک خیلی شلوغ  و پر ازدحام بود به دلم ننشست.طبیعی بود چون اونجا شهری کاملا صنعتی است.آخر کمربندی اراک از رهگذری آدرس جاده خمین را پرسیدیم و همین طور از وضعیت جاده که آیا اتوبان هست یا نه.جواب شنیدیم که جاده خمین اتوبان نیست که مایه تعجب بود.در هر حال اسم و آوازه آقای خمینی ایجاب میکرد که حداقل اینجا هم از نظر امکانات مثل شهرهای همجوارش باشد ولی نبود.
نه جاده اش و نه خود شهر خمین به پای شهرهای همجوار نمیرسید. حتی تعداد تابلوهای مسیر هم در مقایسه با همه جاده ها کمتر بود.شاید به قول اون رهگذر اراکی مردم این نواحی دل خوشی از خمین ندارند.شاید هم بزرگ منشی اقای خمینی و اطرافیانشان بوده که پیگیری خاصی برای عمران وآبادی شهر خودشان انجام نداده اند.
گلپایگان شهر بزرگ وبا رونقی بود با باغات انبوه در کنار جاده.
ناهار را اونجا صرف کردیم. کوبیده با گوشت گوسفندی که پیش روی مشتری از لاشه آویزان جدا و کباب میشد.برای من که غذاهای گوشتی جذابیتی ندارد خوشمزه نبود ولی برای سایر مشتریان این گونه نبود.
به فاصله نیم ساعت از گلپایگان شهر زیبای خوانسار است از خیابانی که درختان سقف آن را پوشانده بود گذشتیم و ساعتی را در پارک شهر استراحت نمودیم.
خوانسار و گلپایگان برایم تداعی کننده دو حس جالب و شاید متضاد بود از یکطرف هنرمندان بنام این خطه یعنی اکبر گلپایگانی و محمود خوانساری و از طرف دیگر مجتهدین و مراجع تقلید مشهور .
تصمیم داشتیم شب را در سمیرم بگذرانیم .جاده اش مطابق معمول اتوبان بود و خلوت. نزدیکای نیمه شب بود که وارد سمیرم شدیم .بعد از تلاش نافرجام برای پیدا کردن اداره مخابرات و گرفتن مکانی برای استراحت ،دوباره به یاد خانه معلم واداره آموزش و پرورش افتادیم.اتاقی در یکی از مدارس  گرفته شد و شب را استراحت نمودیم.صبح آن روز از آبشار زیبای سمیرم بازدید کردیم و سمیرم را به مقصد یاسوج و سپس شیراز ترک نمودیم.
اتفاق قابل ذکر در نزدیکیهای یاسوج رخ داد:
کودکی که با مادرش در کنار جاده ایستاده بودند به یک باره به وسط جاده آمد و من با خوش شانسی موفق به جلوگیری از تصادف شدم.
بیش از این حوصله نوشتن خاطرات سفر نیست.دوست دارم در پستهای بعدی از موضوعات دیگری صحبت کنم


 







۶/۱۷/۱۳۸۹

سفرنامه همدان (4)

مقصد بعدی ما داران بود.مسیر پیش رو هم اتوبان بود که رانندگی را خیلی راحت میکرد .بعد از مدتی کوتاه طی طریق، شهر تیران را دیدیم. قبلا اسم اونو نشنیده بودم. شهری بود طولی در امتداد جاده با باغات فراوان.البته  داخل شهر نشدیم و از کمر بندی عبور نمودیم.
جاده چادگان هم در ادامه مسیر بود. هنوز اونجا را ندیدم . میگن جای با صفایی هست و محل تفریح مردم اصفهان و علاوه بر آن دریاچه سد زاینده رود.
نزدیکیهای داران کنار شهری بنام کوهپایه جاده ای از اتوبان جدا میشد که تابلوی اون نشون میداد به خوانسار و گلپایگان ختم میشه
اگه بخوام راستشو بگم بدم نمی اومد که از اون مسیر برم چون اسم این دو شهر برام خاطره انگیز بود ولی مسیر از قبل تعیین شده بود و نمیشد دفعتا اونو عوض کرد.
فکر میکردم داران باید شهر بزرگی باشه حد اقل به اندازه داراب ما.اما به نظرم خیلی کوچکتر اومد.ام بهر حال مرکز شهرستان اون نواحی بود.
داران آخر استان اصفهان است.پس طبیعی بود که با تموم شدن استان اصفهان منتظر تموم شدن اتوبان و جاده خوب هم باشیم.تا شهر بعدی یعنی الیگودرز حدود یک و نیم ساعتی فاصله بود . در میدان ورودی شهر توقف کوتاهی داشتیم جای مصفایی بودچای و استراحتی مختصر جانی تازه بت تنهای خسته مان بخشید.
وقت ناهار بود از رهگذری آدرس رستوران پرسیدیم و در پی آدرس به راه افتادیم.
رستوران سنتی .... هر چی فکر کردم اسمشو نتونستم به خاطر بیارم ولی چیزی شبیه سفره خانه های سنتی بود . با دیوارهای تزیین شده از گلیم و گبه و خدمه ای خوش برخورد.
دوستی داشتم از دوران دانشجویی که اهل همین شهر بود(الیگودرز)
از صاحب رستوران پرسیدم اینجا فامیل ...(فامیل همون دوستم) دارید؟وایشون جواب دادند داریم و خیلی هم داریم و بعد آدرس مغازه ای ذر همون نردیکی را داد که صاحبش  هم فامیل دوست من بود.تنها چبزی که باعث شد موضوع را دنبال نکنم و خواب الودگی بعد از ناهار بود اونهم با دوغ محلی خوش طعم بعد از غذا.
یادم میاد دوستم میگفت در زبان محلی لری به الیگودرز میگن 
"آلی ورز" وبروجرد هم در گویش محلی میشه " وروگرد" 
وروگرد یا همون بروجرد شهر بعدی در نقشه بود ولی شهرهای کوچکتری هم در مسیر بودند مانند ازنا که حدس میزدم بزرگتر باشد ولی چیزی مانند یک ده بزرگ بود ولی دورود بزرگتر از آن چیزی بود که فکر میکردم . شهر دورود منو به یاد سیمان میندازه . قدیما یادم میاد بیشتر سیمانها از دورود بودن وروی پاکتهای کاغذی سیمانها اکثرا عبارت "سیمان دورود" نقش بسته بود.کمی بعد از دورود جاده خرم آباد یا به گویش لری "خور مووه" ازجاده بروجرد جدا میشد .
بروجرد خیلی بزرگ بود انتظار اونو داشتم ولی نه به این اندازه.
بروجرد شناسنامه لرستان است و هر جوری که حساب کنی از خرم آباد بر تره. دلیل اینکه چرا بروجرد نباید مرکز استان باشه حداقل برای من روشن نبود همان طور که برای بروجردیها .
بروجرد قبل از هر چیزی منو به یاد زن دایی میندازه که اهل بروجرد بودو ساکن تهران وهمون تهران بواسطه برادرشون که همکار دایی من بودن باهمدیگه آشنا شده بودنو کار به ازدواج کشیده شده بود 
نوستالژی بعدی من از بروجرد نام مرجع بزرگ تشیع ، ایت الله بروجردی است. مرجعی که در زمان خودش بی همتا بود  واحاطه و تسلط علمی او به حدی بود که در زمان خودش مراحع دیگر کاملا در حاشیه بودند.
از بروجرد که گذشتیم مقصد بعدی ملایر بود واین یعنیخداحافظ استان لرستان !
ملایر از نظر تقسیمات کشوری زیر نظر استان همدان است ولی مردمانش لر هستند واز نظر فرهنگی کاملا از جنس لرستانند تا همدان.
کنار جاده انگور می فروختند. قبلا آوازه خوبی انگور این نواحی را شنیده بودم پیاده شدیم و مقداری انگور تهیه کردیم . انگور خوبی بود حداقل از انگورهایی که درشیراز عرضه میشه بهتر بود . البته بهتر از اونهم در شهر ملایر دیدیم و خریدیم با قیمت به مراتب ارزان تر.
ملایر بزرگ بود شهری با پتانسیل حتی مرکز استان شدن.
راه همدان را از داخل شهر ملایر پیدا کردیم و به سمت خروجی شهر روانه شدیم.
اول جاده همدان ودر خروجی ملایر پارک بزرگ و مصفایی خود نمایی میکرد.تصمصیم بر این شد استراحتی هر چند کوتاه داشته باشیم.
داخل پارک دریاچه مصنوعی بزرگی بود که در وسط ان رستوران شیک و مدرنی ساخته شده بود. کنار دریاچه بساط چای را علم کردیم و از انگور ملایر که تاکنون به خوبی ان ندیده بودم استفاده کردیم.
با شنیدن نام ملایر  فرمانده دوران سربازیم در ذهنم تداعی میشه: سرگرد پاسدار رسول نقدی پری
پاسدار بود ولی بی نهایت با صفا و با مرام.البته ایشون اهل روستای "پری" ملایر بود که این روستا زادگاه کریم خان زند است و روی همین حساب همیشه میگفت ما بافلانی یعنی من قوم وخویشیم.
یادم میاد به زور منو مرخصی میفرستاد و خیلی وقتها تا ترمینال جنوب منو همراهی میکرد.
هر وقت در کارم (کار من در دوران سربازی نصب مراکز تلفن و متعلقات بود)اشتباهی میکردم فورا میگفت: کار تعطیل !الان وقت سیگاره و دونفری سیگاری وشن میکردیم گرم گفتگو میشدیم.یادش به خیر.

وقت خارج شدن از پارک اتومبیلی با شماره پلاک 73 دیدم که بعد از پرس و جو مشخص شد از همشهریانند و اهل داراب . جالب بود
مقصد بعدی شهر همدان بود و این یعنی پایان مرحل اول سفر.
تا همدان اتوبان بود و اتفاق قابل ذکری رخ نداد.

۶/۱۴/۱۳۸۹

سفرنامه همدان(3)

هر چی به اصفهان نزدیکتر می شدیم ازدحام هم بیشتر میشد.بطوری که وقتی در اتوبان حرکت میکردیم به نظر میومد درحال عبور از یک بلوار داخل شهری هستی مثل بلوار چمران خودمون.
نزدیکای اصفهان همه هوش و حواسمو جمع کردم که داخل شهر نشم . میدونستم اگه راهو اشتباه برم و سر از خیابونهای مرکز شهر دربیارم بیرون اومدنش به این سادگیها نبود .
مسیر بعدیمون نجف آباد بود. خوشبختانه تابلوهای کنار جاده کمک زیادی به پیدا کردن مسیر میکرد .یک جا هم که چیزی از تابلوها دستگیرمون نشد پشت چراغ قرمز از یکی از راننده ها مسیرو پرسیدیم و ادامه دادیم. البته زحمت خوندن تابلوهای کنار خیابون و مشخص کردن مسیر به عهده همسفر کنار دستیم بود که انصافاخوب از عهده اون بر اومد.
انتظار داشتم مسیر بین اصفهان و نجف آباد اتوبانی یا جاده ای یا چیزی تو این مایه هاباشه ولی در این مدت فقط یک بلولوار شلوغو دیدیم که هیچ شباهتی به مسیر بین شهری نداشت.دو طرف بولوار مغازه بود و انگاری که اصفهان و نجف اباد چسبیده به هم بودند.
بعد از مدتی طی طریق سر یک فلکه از عابری پرسیدیم نجف آباد از کدوم طرفه واون هم با خنده جواب داد که همین جا که ایستادین خود نجف آباده شما بگید کجای شهر میخواهید برید.برنامه ریزی قبلیمون این بود که شب را در مهمانسرای شرکت مخابرات سر کنیم رو همین حساب گفتیم که آدرس اداره مخابرات را میخوایم.
ادرسو گرفتیم راه افتادیم از بخت بدمون متوجه شدیم مخابرات اینجا مهمانسرا نداره اینو نگهبان اونجا بهمون گفت.
پشت ماشینهامون چادر مسافرتی داشتیم فضای سبز خوبی هم کنار دستمون چشمک میزد به نظر میومد باید شب را بیرون سپری کنیم. ولی خانه معلم را فراموش کرده بودیم.
یکی از همراهانمون فرهنگی بود با اون راه افتادیم اداره آموزش و پرورش  و بدون دردسر دو تا کلاس گرفتیم.
کروکی مدرسه مورد نظر که از اداره بهمون داده بودند باعث شد مدرسه را به راحتی پیدا کنیم
اونجا که رسیدیم چهار پنج تایی ماشین دیگه هم بودن 
داخل سالن مدرسه تلویزیون نسبتا بزرگی گذاشته بودن و جمعی از خانومها سریال کانال سه میدیدند.
کلاسها یا همون اتاقهای محل استراحت ما خوب و تمیز بودند. علاوه بر موکت کف هر اتاق یک فرش هم پهن شده بود. خلاصه برای ما نعمتی بود.
برای من شهر خاطره انگیزی بود.حتی برای من که یکبار هم اینجا نیامده بودم.
این شهر تداعی کننده آیت ا... منتظری بود . همون مرجعی که زمان بچگیمون کلی اونو مسخره میکردیم ولی این اواخر نماد سرو قامتی برای سبز باوران.
صبح آن شب هنگام خروج از مدرسه جوی آب بزرگ و با صفایی را دیدیم که دیشب به خاطر تاریکی و خستگی بی از توجه از کنار آن گذشته بودیم.
چند دقیقه ای دلو به صفای آب روان سپردم . در دل زمزمه کردم:

بر لب جوی نشین و گذر عمر بــبین
کاین اشارت زجهان گـذرا ما را بس

مقصد بعدی ما شهر داران بود مرز استان اصفهان و لرستان. شهری ییلاقی و سردسیر ودر دامنه های زاگرس 


۶/۱۱/۱۳۸۹

سفرنامه همدان(2)



من ماشین جلویی بودم. نزدیکای شهرضا سر جاده کمر بندی ایستادم تا ماشین بعدی هم برسد .انتظار به درازا کشید و خبری ازشون نشد. تماس گرفتم گفتند لاستیک ماشینشون ترکیده و مشغول انداختن زاپاس هستن.خوبیش به این بود که مسافرای اون یکی ماشین همه شون مرد بودن سریع کارها را راست وریس کرده بودن. قرار شد من به راهم ادامه بدم جایی را پیدا کنم تا اونا برسن.
وارد شهرضا که شدم تو همون فلکه اول توقف کردم و منتظر بقیه موندم مدت زیادی نگذشت که سرو کله اونها هم پیدا شد.همونجا چند تا رستوران بود که بوی خورشت سبزی یکی از اونها بد جوری به مذاق یکی از همسفرامون خوش آمده بود.

ناهارو که خوردیم به فکر تهیه لاستیک افتادیم . ظهر جمعه بود و مغازه ها تعطیل ولی به هر طریقی که بود باید لاستیک تهیه میکردیم.اتفاقا همون جایی که اتراق کرده بودیم دو تا مغازه لاستیک فروشی بود که جفتشون تعطیل بود وهر چه هم صبر کردیم صاحبان مغازه نیومدن.به ناچار راه افتادیم به سمت مرکزشهر . جلوی یک آپاراتی تعطیل چند نفر ایستاده بودن و صحبت میکردن . از ماشین پیاده شدیم و سراغ مغازه لاستیک فروشی گرفتیم اول گفتن جایی را سراغ ندارن که روز جمعه باز باشه ولی زمانی که قصد برگشتن داشتیم یکی از اونها منو صدا زد و گفت یک نفرو میشناسم اگه بهش زنگ بزنین شاید کارتونو راه بندازه. گفت بهش زنگ بزنید و بگید ما از دوستان اکبرآقا هستیم همون مشتریت که تریلی ماک زرد داره. تودلم به لوطی گری اون احسن گفتم و تشکر کردم.

خوشحال بودیم بالاخره کارمون راه میوفته ولی وقتی تماس گرفتیم بنده خدا کلی تحویل گرفت و عذر خواهی کرد که الان تهرانه و شهرضا نیست. راست و دروغش گردن خودش ولی حتی اگه دروغ هم گفته باشه شاید حق داشته. آخه ساعت 3 بعد از ظهر اونم عصر جمعه سخته از استراحتت بزنی وبیای امور خلق الله راه بندازی.
خلاصه دست از پا دراز تر برگشتیم پیش بقیه.
نیم ساعتی را همون جا زیر سایه سنگین درخت استراحت کردیم خواب نیمروزی خوبی بود حسابی حالمو جا آورد.
اون دوتا مغازه لاستیک فروشی هنوز تعطیل بودن ولی بالاتر مغازه لوازم یدکی باز کرده بود . سراغ اون رفتیم و آدرس آپاراتی ،لاستیک فروشی خلاصه جایی که مشکل ما را حل کنه پرسیدیم. آدرس یکی از دوستاشو بهمون داد و گفت احتمال زیاد الان تعطیل نیست مغازه اش بازه.
آدرسو گرفتیم بقیه را هم سوار کردیم و راه افتادیم خوشبختانه باز بود. لاستیکهای بدی نداشت یکیش که خیلی خوب بود در حد نو تقریبا ولی مشکل این بود که آقای مغازه دار تکی نمیفروخت باید جفتی میخریدیم.از ما انکار و از اون اصرار. آخرش هم زور اون چربید و هر دو لاستیک را خریدیم.
اتفاق خنده داری که اونجا افتاد این بود که من میخواستم یه جوری خرید یه جفت لاستیک را توجیه کنم رو همین حساب رفتم سراغ لاستیک ماشین و مثل حرفه ایها نگاهی به اون یکی لاستیک ماشین انداختم و با قیافه حق به جانب گفتم:
علی آقا این یکی لاستیکت هم که صاف صافهدیدم همه زدند زیر خنده . نگو من رفته بودم سراغ ماشین خودم و اونو با ماشین علی آقا عوضی گرفته بودم.
تو شهرضا چیزی که نظرمو جلب کرد یکی شلوغی اون بود و دیگری روابط نه چندان خوب اونها با اصفهانیها. مغازه لاستیک فروشی هم که بودیم صاحب مغازه از اینکه بهش گفتیم اصفهانی ناراحت شدو گفت ما را استان فارسی حساب کنید خوشحال تریم.
وقتی فکر کردم دیدم شاید تا حدودی راست میگفت اونها از نظر فرهنگی بی شباهت به مردم آباده فارس نبودن هنوز میشد حال و هوای مردمان فارس را اونجا حس کرد.
از شهرضا تا اصفهان راه زیادی نیست چیزی حدود سه ربع ساعت.
کمربندها رابستیم و یا علی گفتیم زدیم به جاده شهرضا اصفهان

۶/۰۷/۱۳۸۹

سفر نامه همدان(1)

از یکی دو ماه قبل برای سفر برنامه ریزی کرده بودیم یعنی به فکرش بودیم مهمترین موضوع سفر مسئله اقامت بود که بدست همسفر خوبمون حل شد و مهمانسرای اداره شونو برای اقامت رزرو کردند.
روز قبلش در مورد مسیر سفر کلی صحبت کردیم ولی به نتیجه مشخصی نرسیدیم اگه طبیعتو دوست داشتیم باید از همون اول میزدیم به دل زاگرس واز راه یاسوج و شهرکرد خودمونو به حوالی همدان میرسوندیم
اگر هم جاده امن و اتوبانو ترجیح میدادیم باید بیشتر مسیراز بیابونای بی آب و علف عبور میکردیم یعنی آباده و اصفهان بعدش هم سلفچگانو اراک و در آخر ملایر و همدان.
قرار شد بریم ببینیم چی پیش میاد 
صبح روز حرکت ناخوداگاه به سمت دروازه قرآن رفتیم و این معنیش این بود که حداقل تا اصفهان را باید بریم.
در طول مسیر چیزی که توجهم را جلب کرد راه آهن اصفهان شیراز بود که بنظر بی استفاده میومد چون حتی یک قطار هم ندیدیم.
رو این پروژه خیلی تبلیغات و سر وصدا شده بود ولی ظاهرا تاریخ مصرف اون خیلی کوتاه و فقط مربوط به زمان انتخابات بود.
نزدیکای سعادت آباد خیلی قدیم یا سعادت شهر قدیم و پاسارگاد فعلی برای صرف صبحانه توقف کردیم. جای مصفایی بود و اب فراوانی داشت. یکی از همسفران میگفت تا همین جا بسه دیگه ، میتونیم ناهار هم همین جا بمونیم بعد هم برگردیم. کلی خندیدیم 
باید بهش میگفتم:
هنوز اول عشق است      اضطراب مکن 

۶/۰۵/۱۳۸۹

منــــــــگنه

با شنیدن منگنه بیشتر به یاد چی میفتین
بله خوب منگنه وسیله ای است که سنجاقو داخل اون میذارن دو تا بازوشو فشار میدن و سنجاق تحت فشار اون دو تا بازو نه راه پس داره نه راه پیش 
آخرش هم از داخل خم میشه بعضی وقتها هم میشکنه شاید هم به جای اینکه از داخل خم بشه  از بیرون خم بشه (دهن کجی به منگنه)
حالا فرض کنید یه آدم جای اون سنجاق قرار بگیره اونوقت میگن طرف تو منگنه است
معنیش اینه که ازتو دو تا درخواست متضادو با هم داشته باشن درخواستهایی که برآورده کردن آونها با همدیگه ممکن نباشه
مثلا در آن واحد هم بهت بگن باش و هم بگن نباش
در این گونه مواقع تکلیف چیه
من که هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید 

۶/۰۴/۱۳۸۹

شروعی بر نوشتن

مدتها دلم میخواست بنویسم
از اتفاقات تلخ و شیرین
 از تجربه های بدست آمده
و از هر آن چیز که در دل بودو دوست داشتم بماند
هی امروز و فردا کردم تا اینکه امروز بعد از کلی وبگردی یادم به قولی آمد که به خودم داده بودم
از میون سرویس دهندگان وبلاگ وطنی بلاگفا بود و پرشین بلاگ که اولیش شهره عام و خاص بود در دادن اطلاعات کاربرانش به اونهایی که دنبال اطلاعات خلق الله هستن برای حساب بی حساب
اون یکیش همیه جایی خوندم در حال واگذاری به دار و دسته ارتش سایبری مملکت است همون ارتشی که خیلی در فضای وب قدرتمنده و قصد داره وب را آلودگیها و ناپاکیها به دور نگهداره
لذا دست به دامان خارجیها شدم از خارجیها ورد پرس را میشناختم و بلاگر که وردپرس پشت دیوار فیلترینگ اسیر بود پس تنها گزینه بلاگر بود که بد هم نبود هر چی که هست اسم گوگل پشتشته
انتخاب اسم وبلاگ هم مصیبت عظمایی بود که آخرش یه جوری حل شد
همه مون میدونیم که اسم وبلاگ باید مختصر ومفیدو خوش آهنگ حالا کمی هم مرتبط به موضوع وبلاگ باشه که این آخریشو من شرمنده شدم چون اسمی که انتخاب کردم شاید خیلی ریطی نداشته باشه
یکی از بستگانم یه وبلاگ داره به اسم شط رنج که بعضی وقتها سر میزدم بهش به نظرم تمام خواص اسم یه وبلاگو داره این اسم
شیطونه میگفت از این اسم استفاده کن ولی دلم راضی نشد به این کار حتی امتحان هم کردم تو بلاگر هنوز استفاده نشده بودشاید یه وقتی از صاحب این اسم اجازه گرفتم و استفاده کردم
فعلا همین 

تا بعد