مقصد بعدی ما داران بود.مسیر پیش رو هم اتوبان بود که رانندگی را خیلی راحت میکرد .بعد از مدتی کوتاه طی طریق، شهر تیران را دیدیم. قبلا اسم اونو نشنیده بودم. شهری بود طولی در امتداد جاده با باغات فراوان.البته داخل شهر نشدیم و از کمر بندی عبور نمودیم.
جاده چادگان هم در ادامه مسیر بود. هنوز اونجا را ندیدم . میگن جای با صفایی هست و محل تفریح مردم اصفهان و علاوه بر آن دریاچه سد زاینده رود.
نزدیکیهای داران کنار شهری بنام کوهپایه جاده ای از اتوبان جدا میشد که تابلوی اون نشون میداد به خوانسار و گلپایگان ختم میشه
اگه بخوام راستشو بگم بدم نمی اومد که از اون مسیر برم چون اسم این دو شهر برام خاطره انگیز بود ولی مسیر از قبل تعیین شده بود و نمیشد دفعتا اونو عوض کرد.
فکر میکردم داران باید شهر بزرگی باشه حد اقل به اندازه داراب ما.اما به نظرم خیلی کوچکتر اومد.ام بهر حال مرکز شهرستان اون نواحی بود.
داران آخر استان اصفهان است.پس طبیعی بود که با تموم شدن استان اصفهان منتظر تموم شدن اتوبان و جاده خوب هم باشیم.تا شهر بعدی یعنی الیگودرز حدود یک و نیم ساعتی فاصله بود . در میدان ورودی شهر توقف کوتاهی داشتیم جای مصفایی بودچای و استراحتی مختصر جانی تازه بت تنهای خسته مان بخشید.
وقت ناهار بود از رهگذری آدرس رستوران پرسیدیم و در پی آدرس به راه افتادیم.
رستوران سنتی .... هر چی فکر کردم اسمشو نتونستم به خاطر بیارم ولی چیزی شبیه سفره خانه های سنتی بود . با دیوارهای تزیین شده از گلیم و گبه و خدمه ای خوش برخورد.
دوستی داشتم از دوران دانشجویی که اهل همین شهر بود(الیگودرز)
از صاحب رستوران پرسیدم اینجا فامیل ...(فامیل همون دوستم) دارید؟وایشون جواب دادند داریم و خیلی هم داریم و بعد آدرس مغازه ای ذر همون نردیکی را داد که صاحبش هم فامیل دوست من بود.تنها چبزی که باعث شد موضوع را دنبال نکنم و خواب الودگی بعد از ناهار بود اونهم با دوغ محلی خوش طعم بعد از غذا.
یادم میاد دوستم میگفت در زبان محلی لری به الیگودرز میگن
"آلی ورز" وبروجرد هم در گویش محلی میشه " وروگرد"
وروگرد یا همون بروجرد شهر بعدی در نقشه بود ولی شهرهای کوچکتری هم در مسیر بودند مانند ازنا که حدس میزدم بزرگتر باشد ولی چیزی مانند یک ده بزرگ بود ولی دورود بزرگتر از آن چیزی بود که فکر میکردم . شهر دورود منو به یاد سیمان میندازه . قدیما یادم میاد بیشتر سیمانها از دورود بودن وروی پاکتهای کاغذی سیمانها اکثرا عبارت "سیمان دورود" نقش بسته بود.کمی بعد از دورود جاده خرم آباد یا به گویش لری "خور مووه" ازجاده بروجرد جدا میشد .
بروجرد خیلی بزرگ بود انتظار اونو داشتم ولی نه به این اندازه.
بروجرد شناسنامه لرستان است و هر جوری که حساب کنی از خرم آباد بر تره. دلیل اینکه چرا بروجرد نباید مرکز استان باشه حداقل برای من روشن نبود همان طور که برای بروجردیها .
بروجرد قبل از هر چیزی منو به یاد زن دایی میندازه که اهل بروجرد بودو ساکن تهران وهمون تهران بواسطه برادرشون که همکار دایی من بودن باهمدیگه آشنا شده بودنو کار به ازدواج کشیده شده بود
نوستالژی بعدی من از بروجرد نام مرجع بزرگ تشیع ، ایت الله بروجردی است. مرجعی که در زمان خودش بی همتا بود واحاطه و تسلط علمی او به حدی بود که در زمان خودش مراحع دیگر کاملا در حاشیه بودند.
از بروجرد که گذشتیم مقصد بعدی ملایر بود واین یعنیخداحافظ استان لرستان !
ملایر از نظر تقسیمات کشوری زیر نظر استان همدان است ولی مردمانش لر هستند واز نظر فرهنگی کاملا از جنس لرستانند تا همدان.
کنار جاده انگور می فروختند. قبلا آوازه خوبی انگور این نواحی را شنیده بودم پیاده شدیم و مقداری انگور تهیه کردیم . انگور خوبی بود حداقل از انگورهایی که درشیراز عرضه میشه بهتر بود . البته بهتر از اونهم در شهر ملایر دیدیم و خریدیم با قیمت به مراتب ارزان تر.
ملایر بزرگ بود شهری با پتانسیل حتی مرکز استان شدن.
راه همدان را از داخل شهر ملایر پیدا کردیم و به سمت خروجی شهر روانه شدیم.
اول جاده همدان ودر خروجی ملایر پارک بزرگ و مصفایی خود نمایی میکرد.تصمصیم بر این شد استراحتی هر چند کوتاه داشته باشیم.
داخل پارک دریاچه مصنوعی بزرگی بود که در وسط ان رستوران شیک و مدرنی ساخته شده بود. کنار دریاچه بساط چای را علم کردیم و از انگور ملایر که تاکنون به خوبی ان ندیده بودم استفاده کردیم.
با شنیدن نام ملایر فرمانده دوران سربازیم در ذهنم تداعی میشه: سرگرد پاسدار رسول نقدی پری
پاسدار بود ولی بی نهایت با صفا و با مرام.البته ایشون اهل روستای "پری" ملایر بود که این روستا زادگاه کریم خان زند است و روی همین حساب همیشه میگفت ما بافلانی یعنی من قوم وخویشیم.
یادم میاد به زور منو مرخصی میفرستاد و خیلی وقتها تا ترمینال جنوب منو همراهی میکرد.
هر وقت در کارم (کار من در دوران سربازی نصب مراکز تلفن و متعلقات بود)اشتباهی میکردم فورا میگفت: کار تعطیل !الان وقت سیگاره و دونفری سیگاری وشن میکردیم گرم گفتگو میشدیم.یادش به خیر.
وقت خارج شدن از پارک اتومبیلی با شماره پلاک 73 دیدم که بعد از پرس و جو مشخص شد از همشهریانند و اهل داراب . جالب بود
مقصد بعدی شهر همدان بود و این یعنی پایان مرحل اول سفر.
تا همدان اتوبان بود و اتفاق قابل ذکری رخ نداد.