۶/۱۱/۱۳۸۹

سفرنامه همدان(2)



من ماشین جلویی بودم. نزدیکای شهرضا سر جاده کمر بندی ایستادم تا ماشین بعدی هم برسد .انتظار به درازا کشید و خبری ازشون نشد. تماس گرفتم گفتند لاستیک ماشینشون ترکیده و مشغول انداختن زاپاس هستن.خوبیش به این بود که مسافرای اون یکی ماشین همه شون مرد بودن سریع کارها را راست وریس کرده بودن. قرار شد من به راهم ادامه بدم جایی را پیدا کنم تا اونا برسن.
وارد شهرضا که شدم تو همون فلکه اول توقف کردم و منتظر بقیه موندم مدت زیادی نگذشت که سرو کله اونها هم پیدا شد.همونجا چند تا رستوران بود که بوی خورشت سبزی یکی از اونها بد جوری به مذاق یکی از همسفرامون خوش آمده بود.

ناهارو که خوردیم به فکر تهیه لاستیک افتادیم . ظهر جمعه بود و مغازه ها تعطیل ولی به هر طریقی که بود باید لاستیک تهیه میکردیم.اتفاقا همون جایی که اتراق کرده بودیم دو تا مغازه لاستیک فروشی بود که جفتشون تعطیل بود وهر چه هم صبر کردیم صاحبان مغازه نیومدن.به ناچار راه افتادیم به سمت مرکزشهر . جلوی یک آپاراتی تعطیل چند نفر ایستاده بودن و صحبت میکردن . از ماشین پیاده شدیم و سراغ مغازه لاستیک فروشی گرفتیم اول گفتن جایی را سراغ ندارن که روز جمعه باز باشه ولی زمانی که قصد برگشتن داشتیم یکی از اونها منو صدا زد و گفت یک نفرو میشناسم اگه بهش زنگ بزنین شاید کارتونو راه بندازه. گفت بهش زنگ بزنید و بگید ما از دوستان اکبرآقا هستیم همون مشتریت که تریلی ماک زرد داره. تودلم به لوطی گری اون احسن گفتم و تشکر کردم.

خوشحال بودیم بالاخره کارمون راه میوفته ولی وقتی تماس گرفتیم بنده خدا کلی تحویل گرفت و عذر خواهی کرد که الان تهرانه و شهرضا نیست. راست و دروغش گردن خودش ولی حتی اگه دروغ هم گفته باشه شاید حق داشته. آخه ساعت 3 بعد از ظهر اونم عصر جمعه سخته از استراحتت بزنی وبیای امور خلق الله راه بندازی.
خلاصه دست از پا دراز تر برگشتیم پیش بقیه.
نیم ساعتی را همون جا زیر سایه سنگین درخت استراحت کردیم خواب نیمروزی خوبی بود حسابی حالمو جا آورد.
اون دوتا مغازه لاستیک فروشی هنوز تعطیل بودن ولی بالاتر مغازه لوازم یدکی باز کرده بود . سراغ اون رفتیم و آدرس آپاراتی ،لاستیک فروشی خلاصه جایی که مشکل ما را حل کنه پرسیدیم. آدرس یکی از دوستاشو بهمون داد و گفت احتمال زیاد الان تعطیل نیست مغازه اش بازه.
آدرسو گرفتیم بقیه را هم سوار کردیم و راه افتادیم خوشبختانه باز بود. لاستیکهای بدی نداشت یکیش که خیلی خوب بود در حد نو تقریبا ولی مشکل این بود که آقای مغازه دار تکی نمیفروخت باید جفتی میخریدیم.از ما انکار و از اون اصرار. آخرش هم زور اون چربید و هر دو لاستیک را خریدیم.
اتفاق خنده داری که اونجا افتاد این بود که من میخواستم یه جوری خرید یه جفت لاستیک را توجیه کنم رو همین حساب رفتم سراغ لاستیک ماشین و مثل حرفه ایها نگاهی به اون یکی لاستیک ماشین انداختم و با قیافه حق به جانب گفتم:
علی آقا این یکی لاستیکت هم که صاف صافهدیدم همه زدند زیر خنده . نگو من رفته بودم سراغ ماشین خودم و اونو با ماشین علی آقا عوضی گرفته بودم.
تو شهرضا چیزی که نظرمو جلب کرد یکی شلوغی اون بود و دیگری روابط نه چندان خوب اونها با اصفهانیها. مغازه لاستیک فروشی هم که بودیم صاحب مغازه از اینکه بهش گفتیم اصفهانی ناراحت شدو گفت ما را استان فارسی حساب کنید خوشحال تریم.
وقتی فکر کردم دیدم شاید تا حدودی راست میگفت اونها از نظر فرهنگی بی شباهت به مردم آباده فارس نبودن هنوز میشد حال و هوای مردمان فارس را اونجا حس کرد.
از شهرضا تا اصفهان راه زیادی نیست چیزی حدود سه ربع ساعت.
کمربندها رابستیم و یا علی گفتیم زدیم به جاده شهرضا اصفهان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر