هنوز کلی ناگفته از سفر مونده ولی حس میکنم حوصله بازگو کردنش نیست خلاصه اش اینه که:
همدان شهر قشنگی بود هم جاذبه های طبیعی داشت هم باستانی ، مدت اقامت ما در اونجا دو روز بود و در این مدت از آبشار و تله کابین گنجنامه ،مجتمع تفریحی عباس آباد بازدید کردیم یک روز را هم به لاله جین ، پایتخت سفال ایران اختصاص داده شد، برای من جذابیتی نداشت چون من فقط از طبیعت لذت میبرم ولی برای همراهان خوب بود اینو از تعداد گلدونها و دگر چیزای سفالی که خریده بودند متوجه شدم .
با تله کابین گنجنامه که از کوه بالا رفتیم به محلی رسیدیم بنام گوسفند سرا.محلی خلوت و دنج با چشم اندازی سبز و زیبا که چند خانواده عشایری چادرهایشان را در انجا بر پا کرده بودند. به هر طرف که نگاه میکردی مخمل سبز چمن بود و چشمه سارهای زیبا که از همه طرف جاری بود. ساعتی را که در انجا بودیم از بهترین و خوشترین لحظات سفر بود . هم طبیعت بود هم سکوت و هم آرامش.
اما علی صدر چیز دیگری بود اعجاز طبیعت در دل کوه به تمام معنا. اینجا چیزی که آدمو اذیت میکند ازدحام بیش از حد است و این موضوع برای من که رابطه خوبی با شلوغی ندارم موجبات کج خلقی بود.
اسم این غار از روستای کناری آن گرفته شده است . البته از پاروزنان درون غار که همگی از اهالی همین روستا بودند شنیدم که به این روستا در قدیم علی سرد هم گفته میشده است.
بعد از ورود به غار لازم است قسمتی از راه را پیاده روی نمود تا به قسمت آبی غار رسید. در آنجا باید کمی منتظر ماند تا قایقهای خالی حاضر شوند. یک قایق با پاروهای پدالی که چندین قایق دیگر با طناب به ان بسته شده اند وسیله گشت و گذار بر روی دریاچه غار است.
جوانها و آنهایی که به نظر قویتر می امدند را در قایق جلویی سوار میکردند علت این کار بعد از مدتی روشن شد چون همین که قایقها از اسکله فاصله میگرفتند وظیفه پارو زدن به عهده مسافرین بود.کسی هم به این موضوع اعتراضی نداشت که استقبال هم میشد .
جوانان گروه ما(قاسم و رضا ) هم از این قاعده مستثنی نبودند و در حالی که به شدت عرق میریختند از پارو زدن لذت میبردند.تابلوهای کنار اب نشان میداد که عمق آب خیلی زیاد است در در برخی نقاط حتی به 17 مترهم میرسید. نکته ای که به نظرم رسید این بود که اگر یکی از سرنشینان قایق به داخل آب پرتاب شود چگونه میشود نجاتش داد وقتی این موضوع را با متصدی قایق در میان گذاشتم به تیوب نصب شده در جلوی قایق اشاره کرد که به نظر ناکافی می آمد. البته جلیقه های نجات در ابتدا و انتهای غار به طور نامرتب روی هم تلنبار شده بود ولی هیچ برنامه ای برای استفاده از آن وجود نداشت.
نکته قابل توجه در مورد شهر همدان نحوه رانندگی مردمانش بود. اینجا طوری بد رانندگی میکنند که انسان حسرت رانندگی در شیراز را میخورد. به قول یکی از بچه ها، ماشینهای اینجا ترمز ندارد. هیچوقت نحوه رانندگی مردمان این شهر را فراموش نمی کنم.
بعد از دو روز اقامت وقت برگشتن بود.
بعد از ملایر کنار جاده تابلویی توجهم را جلب کرد:
"به روستای پری زادگاه کریم خان زند خوش آمدید"
از اینکه اینجا را حتی از راه دور میدیم خوشحال بودم در پستهای قبلی به این موضوع اشاره کرده بودم وکتابی هم در همین مورد خوانده بودم:
"دلاوران قلعه پری"
اراک خیلی شلوغ و پر ازدحام بود به دلم ننشست.طبیعی بود چون اونجا شهری کاملا صنعتی است.آخر کمربندی اراک از رهگذری آدرس جاده خمین را پرسیدیم و همین طور از وضعیت جاده که آیا اتوبان هست یا نه.جواب شنیدیم که جاده خمین اتوبان نیست که مایه تعجب بود.در هر حال اسم و آوازه آقای خمینی ایجاب میکرد که حداقل اینجا هم از نظر امکانات مثل شهرهای همجوارش باشد ولی نبود.
نه جاده اش و نه خود شهر خمین به پای شهرهای همجوار نمیرسید. حتی تعداد تابلوهای مسیر هم در مقایسه با همه جاده ها کمتر بود.شاید به قول اون رهگذر اراکی مردم این نواحی دل خوشی از خمین ندارند.شاید هم بزرگ منشی اقای خمینی و اطرافیانشان بوده که پیگیری خاصی برای عمران وآبادی شهر خودشان انجام نداده اند.
گلپایگان شهر بزرگ وبا رونقی بود با باغات انبوه در کنار جاده.
ناهار را اونجا صرف کردیم. کوبیده با گوشت گوسفندی که پیش روی مشتری از لاشه آویزان جدا و کباب میشد.برای من که غذاهای گوشتی جذابیتی ندارد خوشمزه نبود ولی برای سایر مشتریان این گونه نبود.
به فاصله نیم ساعت از گلپایگان شهر زیبای خوانسار است از خیابانی که درختان سقف آن را پوشانده بود گذشتیم و ساعتی را در پارک شهر استراحت نمودیم.
خوانسار و گلپایگان برایم تداعی کننده دو حس جالب و شاید متضاد بود از یکطرف هنرمندان بنام این خطه یعنی اکبر گلپایگانی و محمود خوانساری و از طرف دیگر مجتهدین و مراجع تقلید مشهور .
تصمیم داشتیم شب را در سمیرم بگذرانیم .جاده اش مطابق معمول اتوبان بود و خلوت. نزدیکای نیمه شب بود که وارد سمیرم شدیم .بعد از تلاش نافرجام برای پیدا کردن اداره مخابرات و گرفتن مکانی برای استراحت ،دوباره به یاد خانه معلم واداره آموزش و پرورش افتادیم.اتاقی در یکی از مدارس گرفته شد و شب را استراحت نمودیم.صبح آن روز از آبشار زیبای سمیرم بازدید کردیم و سمیرم را به مقصد یاسوج و سپس شیراز ترک نمودیم.
اتفاق قابل ذکر در نزدیکیهای یاسوج رخ داد:
کودکی که با مادرش در کنار جاده ایستاده بودند به یک باره به وسط جاده آمد و من با خوش شانسی موفق به جلوگیری از تصادف شدم.
بیش از این حوصله نوشتن خاطرات سفر نیست.دوست دارم در پستهای بعدی از موضوعات دیگری صحبت کنم
بعد از ملایر کنار جاده تابلویی توجهم را جلب کرد:
"به روستای پری زادگاه کریم خان زند خوش آمدید"
از اینکه اینجا را حتی از راه دور میدیم خوشحال بودم در پستهای قبلی به این موضوع اشاره کرده بودم وکتابی هم در همین مورد خوانده بودم:
"دلاوران قلعه پری"
اراک خیلی شلوغ و پر ازدحام بود به دلم ننشست.طبیعی بود چون اونجا شهری کاملا صنعتی است.آخر کمربندی اراک از رهگذری آدرس جاده خمین را پرسیدیم و همین طور از وضعیت جاده که آیا اتوبان هست یا نه.جواب شنیدیم که جاده خمین اتوبان نیست که مایه تعجب بود.در هر حال اسم و آوازه آقای خمینی ایجاب میکرد که حداقل اینجا هم از نظر امکانات مثل شهرهای همجوارش باشد ولی نبود.
نه جاده اش و نه خود شهر خمین به پای شهرهای همجوار نمیرسید. حتی تعداد تابلوهای مسیر هم در مقایسه با همه جاده ها کمتر بود.شاید به قول اون رهگذر اراکی مردم این نواحی دل خوشی از خمین ندارند.شاید هم بزرگ منشی اقای خمینی و اطرافیانشان بوده که پیگیری خاصی برای عمران وآبادی شهر خودشان انجام نداده اند.
گلپایگان شهر بزرگ وبا رونقی بود با باغات انبوه در کنار جاده.
ناهار را اونجا صرف کردیم. کوبیده با گوشت گوسفندی که پیش روی مشتری از لاشه آویزان جدا و کباب میشد.برای من که غذاهای گوشتی جذابیتی ندارد خوشمزه نبود ولی برای سایر مشتریان این گونه نبود.
به فاصله نیم ساعت از گلپایگان شهر زیبای خوانسار است از خیابانی که درختان سقف آن را پوشانده بود گذشتیم و ساعتی را در پارک شهر استراحت نمودیم.
خوانسار و گلپایگان برایم تداعی کننده دو حس جالب و شاید متضاد بود از یکطرف هنرمندان بنام این خطه یعنی اکبر گلپایگانی و محمود خوانساری و از طرف دیگر مجتهدین و مراجع تقلید مشهور .
تصمیم داشتیم شب را در سمیرم بگذرانیم .جاده اش مطابق معمول اتوبان بود و خلوت. نزدیکای نیمه شب بود که وارد سمیرم شدیم .بعد از تلاش نافرجام برای پیدا کردن اداره مخابرات و گرفتن مکانی برای استراحت ،دوباره به یاد خانه معلم واداره آموزش و پرورش افتادیم.اتاقی در یکی از مدارس گرفته شد و شب را استراحت نمودیم.صبح آن روز از آبشار زیبای سمیرم بازدید کردیم و سمیرم را به مقصد یاسوج و سپس شیراز ترک نمودیم.
اتفاق قابل ذکر در نزدیکیهای یاسوج رخ داد:
کودکی که با مادرش در کنار جاده ایستاده بودند به یک باره به وسط جاده آمد و من با خوش شانسی موفق به جلوگیری از تصادف شدم.
بیش از این حوصله نوشتن خاطرات سفر نیست.دوست دارم در پستهای بعدی از موضوعات دیگری صحبت کنم